- تعداد مطالب : 5226
- تعداد نظرات : 1812
- افراد آنلاين : 9
- ورودی گوگل امروز : 107
- بازديد امروز : 3494
- بازديد ديروز : 3478
- بازديد هفته : 13329
- بازديد ماه : 71085
- بازديد کل : 6413433
- امروز : ۱۳۹۱/۰۲/۲۸
- دانلود آهنگ جدید علیرضا روزگار با نام وای وای دلم - 38,937 views
- group - 17,518 views
- اخبار خودکشی کردن فوتبالیستی بخاطر ارتباط نامشروع هم تیمی با همسرش - 14,502 views
- contactus - 12,071 views
- کارت پستال تبریک عید نوروز ۹۰ - 11,533 views
- عکسهای زیبای منتشر شده از عروسی نوه ملکه انگلیس - 10,153 views
- نکات مفید نامگذاری کودکان - 9,879 views
- کلیپ قتل در کرج - 9,570 views
- دانلود آهنگ جدید محمد علیزاده به نام سراب - 9,373 views
- اس ام اس قصار و عارفانه دکتر علی شریعتی - 9,295 views
- مرتاضهایی با کارهای عجیب و خارقالعاده برای فریب مردم + عکس - 8,663 views
- کاریکاتور خنده دار ازدواج و مراسم خاستگاری - 8,658 views
- دانلود مجموعه چهاردهم سریال قهوه تلخ قسمت های ۴۰, ۴۱, ۴۲ با لینک مستقیم - 8,072 views
- رایگان کردن اینترنت ایرانسل - 8,003 views
- آموزش سفره آرایی ۷ سین سال نو ۹۰ - 7,721 views
- تاریخ پخش قسمت یازدهم سریال قهوه تلخ - 7,594 views
- عکس های تکان دهنده از مراسم تشییع پیکر ناصر حجازی - 7,357 views
- عکسهای از لحظات عروسی سلطنتی انگلیس - 6,727 views
- شهلا جاهد هنگام اعدام التماس کرد - 6,001 views
- کلاهبرداری در فروش گیرنده Usb - 5,508 views

داستان جدید عاشقانه
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود….
ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.
مارها قورباغه ها را می خوردند و قورباغه ها غمگین بودند
قورباغه ها به لک لک ها شکایت کردند
لک لک ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لک لک ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف دیدگاه شدند

در یکی از روستـاهای ایتالیـا، پسر بچه شـروری بود که دیگران را با سخنـان زشتش خیلی ناراحت می کرد.
روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هر بار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به دیوار انبار بکوب.








